سفارش تبلیغ
صبا ویژن

تیلون

سردخانه


در سرد خانه ی ذهن تو

می رقصند

جسدهایی بی سر

پرنده پر نمی زند در این حوالی

مرغ پرواز

بر شانه های شتر

خستگی در می کند هنوز

شن های روان

لحظه هایم را می بلعند

مهربانی بی دریغ آفتابی

که تو در دکه ی بین راهی می فروشی

آفتابه گرفته حالم را.

دنیایت جهنم است

بهشت را به مزایده بگذار

البته اگر اسلاف تو

چیزی بجا گذاشته باشند

پارگی قلب هزاران معصوم بی گناه را

بی خیال !

اول سوراخ جیبت را بدوز !

اگر چیزی اضافه آمد

به گدایی که هر روز به تو زل می زند

برای دفع بلا

صدقه بده !

شاید روزی از تو به بزرگی یاد کنند

اگر می توانی


 



روی پل وانا


روی پل « وانا » ایستاده ام .

و « هرازِ » همهمه و هیاهو

که به سوی ابدیتش - سرشار از زندگی -

ر